بستن تبلیغات

برای موش موشکم

فقط اومدم بگم مامان عزیزم روزت مبارک

مادر ای غمخوار غمهای تنم      آنکه با مهرت هم آغوش است منم

در زمانی کودکی بودم حقیر       پا  به  پایم  آمدی  مادر چو  شیر

مدتی با رنج وزحمت در برم        خستگیهایی   کشیدی    مادرم

گر کسی یارم نباشد در جهان         یار من هستی تو یاری مهربان

خوش بگفت پیغمبر نیکو سرشت      زیر پای مادران باشد بهشت

حق تو باشد گران بر گردنم         زحمتت را من چه سان جبران کنم

آرزو دارم نبینی هیچ ملال            مادرم فرزند خود را کن حلال

دختر گلم منم به واسطه قدم های قشنگ تو لایق نام مادر شدم ازت ممنومم

نامی که با همه سختیهاش خیلی خیلی دلچسبه

 

خدایا ممنونم

نوشته شده در سه شنبه 2 ارديبهشت 1393ساعت 13:35 توسط مامان موش موشک |

خدا رو شکر 21 ماهگی رونیا جونم هم امروز به پایان رسید و دخترکم وارد بیست و دومین ماه از زندگی خودش شد بی نهایت بار خدا رو شکر می کنم

پیشرفت زیادی تو حرف زدن نداره فقط هر چی می گیم یه جوری تکرار می کنه که فقط خودمون می فهمیم

تنها کلمه ایی که درست به جا و با شدت و تن صدای بلند می گه کلمه ددر که دخترم عاشقش هست هر کی لباس یا جوراب بپوشه سریع بهش می گه ددر؟ اونم با لحن سوالی...

دیگه این که چند روزی باز درگیر دکتر بودیم به خاطر راه رفتنت یک کم پات رو بد میزاری مجبور شدیم انواع دکتر ببریمت از ارتوپد گرفته تا دکتر توزادان دکتر نیک نفس بعد از کلی عکس از پا ودست بالاخره خدا رو شکر گفتن مشکلی نیست برای اطمینان هم امپول d3 زدیم که گریه کردی زیاد

خلاصه هر چند وقت یک بار یه درگیری داریم خودمون رو سرگرم کنیم اینم از حساسیت های زیاد دیگه

به هر حال توکل به خدا 

نوشته شده در دوشنبه 25 فروردين 1393ساعت 9:54 توسط مامان موش موشک |

از 23 فروردین شروع کردم به پوشک نکرن دخمری واقعا کاری سختیه اون هم توی اپارتمان

امروز سومین روزیه که بازش گذاشتم ولی توی این سه روز یک بار هم موفق نشدم به موقع ببرمش دستشویی و اونجا کارش رو انجام بده فعلا که فرشهای خونه رو داره آباد می کنه

همین الان هم با اجازتون گلاب به روتون تو شلوارش کرد خدا کنه زود یاد بگیره خیلی صبر میخاد خدا خودش بهم بده

اخه هر نیم ساعت یک بار جیش می کنه هنوز توانایی نگه داشتنش رو نداره نمی دونم زود شروع کردم یا موقعش هست به هر حال هر وقت این کار رو می کنه خودش رو نگاه می کنه و من از این حالت می فهمم که بله.......

فقط خدا رو شکر دستشویی رو خیلی دوست داره و تا بهش می گم بریم دستشویی زود میاد و رو توالت فرنگیش می شینه ولی کار اصل کاری رو نمی کنه

به هر حال از شنبه 23 فروردین 93 همزمان با 1 سال و 8 ماه و 27 روزگی این پروژه شروع شد کی به سرانجام برسه با خداست

خدایا مدد

نوشته شده در دوشنبه 25 فروردين 1393ساعت 11:19 توسط مامان موش موشک |
نوشته شده در دوشنبه 25 فروردين 1393ساعت 11:07 توسط مامان موش موشک |

روز 9 فروردین با عمو مهدی یکی از دوستان بابا راهی شمال شدیم از جاده کیاسر برای اولین بار بود از این جاده میرفتیم واقعا قشنگ بود هوا هم عالی بهار بهاری بود به معنای واقعی توی راه یک جا نگه داشتیم ناهار خوردیم از قضای روزگار اونجا پر بود از گوسفند و مرغ و هر انچه که رونیا علاقه داشت

این بود که دوست نداشتی بریم با هزار دوز و کلک سوار ماشن شدی 50 کیلومتری رد شده بودیم از اونجا که عمو مهدی گفت موبایلش رو اونجا جا گذاشته و مجبور شدن برگردن ما هم خیلی اروم شروع به رفتن کردیم تا اونا برسن توی راه یک جای دیگه نگه داشتیم که امامزاده بود تاب داشت تو  کلی تاب بازی کردی چایی خوردیم و باز راه افتادیم حدود ساعتای 5 -6 بود که رسیدیم  ساری و بعد از اون فرح اباد ویلایی که به بابایی داده بودن چون میدونستیم فردا قراره هوا خراب بشه زود رفتیم لب دریا وای که حس قشنگی داره اون لحظه اولی که دریا رو می بینی

فرش بردیم و لب دریا نشستیم و بابا احسان شما رو برد تو اب اول که اصلا دوست نداشتی و به قول بابا فوفول هستی حتی وقتی پاهات شنی شده بود گریه کردی و تا من رفتم پاهات رو شستم کلی خوشحال شدی

 

اونجا یه پارک داشت که تو بیشتر اونجا رو دوست داشتی تا دریا

روز دوم هم تا ظهر هوا خوب بود دیگه از ظهر طوفان شروع شد تا شب بعدازظهر هم بارون گرفت و هوا سرد شد لباسات تفاوت هوا رو تو دو روز نشون میده

 

روز سوم هم هوا سرد و بارونی بود و نمیشد رفت لب دریا این شد  که اومدیم  ساری و به گشت و گذار پرداختیم

عمو مهدی دو تا پسر داره مهدیار ودانیال مهدیار که عاشق تو شده بود اصلا ولت نمی کرد کلی هم بوست میکرد و تو رو هم مجبور میکرد بوسش کنی این عکسها رو هم توی ویلا انداختم

کلا سفر خوبی بود دخترکم هم خوب بود اذیت نکرد خدارو شکر به سلامتی برگشتیم

برگشتن رفتیم چشمه علی و ناهار رو اونجا خوردیم

وقتی رسیدیم شاهرود نمی دونی خاله ها و مامانی چقدر منتظرت بودن سر کوچه بودن تا ما بیایم ببین چقدر عزیزی

رسیدیم بعداز ظهر 12 فروردین بود و 13 فروردین قراربود بریم 13 بدر جنگل اولنگ

نوشته شده در شنبه 23 فروردين 1393ساعت 13:43 توسط مامان موش موشک |

یه سلام نو و تازه به همه به دختر گلم

سال نو همگی مبارک باشه ارزو دارم تو این سال اسب تموم ارزوهای قشنگتون سوار بر اسب زود زود برسه به مقصد

بالاخره با تلنگر خاله نسترن وقت شد بیام بنویسم تعطیلات خود را چگونه گذراندیم؟؟؟؟(یاد دوران مدرسه بخیر)

خوب نوروز امسال هم مثل سال پیش رفتیم شاهرود و این بار هم بابایی مهربون زحمت بردنمون رو کشید

سال تحویل ساعت 8 و خورده ایی بود بلافاصله بعد از تحویل سال بابا احسان زنگ زد و تبریک گفت  اون لحظه فقط دعا بود که می تونستم انجام بدم

بعد از تحویل سال رفتیم خونه مادربزرگ اونجا همگی جمع بودن عمه طاهره عمو علی و عمه حبیبه البته عمه صدیق به خاطر کسالت مادرشوهرش نتونست بیاد و امسال ما ندیدیمشون

جمعه هم برای اولین بار بردمت سرمزار مامان بزرگ و بابا بزرگ مادری من و بابا احسان خیلی بامزه سنگ می گرفتی و میزدی به قبر از من یاد گرفتی

خلاصه امسال هم به دید وبازدید و مهمونی رفتن و مهمونی دادن گذشت تا 7 فروردین که بابا اومد پیشمون ماشین رو هم با قطار اورد چون قرار بود 9 فروردین بریم شمال

سفر شمال رو تو پست بعد توضیح میدم فقط کارایی رو بگم که مهمونی رفتیم چیکار میکردی

خونه عمو بابایی (عمو بابای من) رفتیم دستمال کاغذی گرفتی و شروع کردی به تمیز کردن میزشون حتی رومیزی رو انداختی پایین تا کل میز رو تمیز کنی خیلی این کار رو انجام میدی کلا دختر خیلی تمیز و مرتبی هستی فدات بشه مادرتخنده 

خیلی با پارسال فرق داشتی دیگه غریبی نمی کنی اصلا فقط دوست نداری زیاد بغل افرادی که نمی شناسی بری

خونه اقای طبسی هم که رفته بودیم میخاستی برگه زردالو بخوری اول دستمال رو گذاشتی رو یقه لباست بعد شروع کردی به خوردن کلی خندیدیم دخترک قرتی من

کلی هم عیدی گرفتی توی قلکی که خاله نسترن برات خرید انداختی قرارشد بریم برات طلا بخریم

امسال عمو ایمان هم بهت عیدی یک پلاک داد دستش درد نکنه

راستی کلی بابایی بیچاره رو اذیت میکردی همش دستش رو می کشیدی این طرف و اون طرف بابایی هم برات دو تا جوجه خرید که عاشقشون بودی کلی هم اذیتشون میکردی ولی اونا هم دوست داشتن چون دوریت رو نتونستن تحمل کنن و به رحمت خدا رفتن

اینم عکسهای عید

سفره خاله نسرین رو هم کلی دستکاری می کردی و به سلیقه خودت می چیندی

اینم کار هر روز خاله های بیچاره

 برگشتن خیلی بد بود شب قبلش ماشین خراب شد و تا 12 شب بابا و دایی رضا و دایی من مشغول پیدا کردن تعمیر کار بودن شکر خدا درست شد و تونستیم با ماشین خودمون برگردیم یک ساعت مونده بود به کرمان که دیگه طاقت نداشتی و می گفتی در رو باز کن بهت می گفتم کجا بریم می گفتی ددر 

بچم خسته شده بود 12 ساعت توی راه

زن دایی من هم برای ادامه درمان اومده کرمان خدا کنه مشکلش حل بشه و زود زود سلامتیش رو به دست بیاره و به آغوش خانوادش برگرده

نوشته شده در شنبه 23 فروردين 1393ساعت 13:55 توسط مامان موش موشک |

دختر من  امروز ٢٨ اسفند ٩٢ هست اخرین ساعاتسال هم به سرعت در گذرن

برای همه سالی پر از شادی  سلامتی و سعادت ارزومندم و مخصوص مخصوص  برای دختر گلم

اولین  دعای امسالم هم مثل  سال پیش  سلامتی رونیای عزیزم و تموم بچه ها و انسان هاست

روزگار بر همه خوش

سال نو مبارک 

نوشته شده در چهارشنبه 28 اسفند 1392ساعت 22:14 توسط مامان موش موشک |

دخترکم چند روزی که اومدیم شاهرود بابایی اومد دنبالمون و با بابایی و دایی رضا اومدیم شاهرود البته بابا احسان نیومده و امسال سال تحویل پیشمون نیست (قسمت بد ماجرا)

اما چهارشنبه سوری خوبی بود مثل سال های قبل بچه های دایی و دایی و محمود اقا و خانواده بودن جمعمون جمع بود فقط بابا احسان کم بود کلی چیزای خوشمزه خوردیم باقله ،اش ، سالاد الویه و......

اتیش رو هم دایی رضا و مهرداد دوست دایی بر پا کردن

اما چیزی که نزاشت مثل هر سال خوش بگذرونیم مریضی زن دایی من بود که باید بره تهران بستری شه که با توجه به تعطیلات بلاتکلیف هستن خدا همه مریض ها رو این دمه عیدی شفا بده الهی امین

عکسای خوشگلت هم بعدا میزارم چون اینجا نمیشه

چهارشنبه سوری همگی مبارک

بعدا نوشت:

اینم عکسها

نوشته شده در شنبه 23 فروردين 1393ساعت 12:24 توسط مامان موش موشک |

٢١ اسفند بنا به تقویم سایت 1 سال و هفت ماه و27 روز

اولین عروسی بود که دخترم رفت البته عروسی های دیگه ایی هم شاهرود دعوت بودیم عروسی اقوام نزدیک هم بود که به دلیل دوری راه و مسافت 1500 کیلومتری نشد که بریم این شد که دیشب عروسی دوست بابایی شد اولین عروسی که طلا خانوم تشریف می برن

توی راه خانوم مثل همیشه خوابیدن وقتی رسیدیم بیدارت کردم چون از صبح بهت می گفتم میخایم بریم عروسی نانای کنی این بود که وقتی بیدار شدی تا بهت گفتم رونیا عروسی و عمه شیرین سریع بیدار شدی و اصلا بد اخلاقی نکردی

فقط تا یک ساعت اول تو شوک بودی که اینجا کجاست چرا همه می رقصن کلی هم نی نی دیدی اونجا

اما قسمت جالبش بعد این یک ساعت بودی که دیگه می رقصیدی با بچه ها بازی میکردی و مهم تر از همه دست منو می کشیدی که بریم پیش عروس و داماد (چون اونجا کلی پله داشت تو هم که عاشق پله)فقط اگه روزی بفهمی که خونه ما طبقه 5 هست دیگه بیچاره ایم رسما

خلاصه که خیلی خوب بود خوش گذشت شما هم گل بودی مثل همیشه

ان شاالله مامان روزهای زندگیت پر باشه از این روزهای خوب

همراه ما باشید با چند عکس

مامانی سروش و رونیا

بابا احسان و دخترشچشمک

عمو ایمان و رونیا

رونیا و دوستان

این پسر کوچولو هم کلی از دخترمون خوشش اومده بود و یک لحظه ولش نمی کرد

فابل توجه بابا احسان

نوشته شده در پنجشنبه 22 اسفند 1392ساعت 12:29 توسط مامان موش موشک |

دیشف خوابم نمی برد اومدم پای اینترنت دختری و باباش لالا کرده بودن وقتی رفتم بخوابم با این صحنه مواجهه شدم

فقط تا تونستم خدا رو شکر کردم که به موقع خوابم گرفت و اومدم بخوابم

خدایا ممنون که هوامونو داری

نوشته شده در سه شنبه 20 اسفند 1392ساعت 16:27 توسط مامان موش موشک |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 11 صفحه بعد