سلام و صد تا سلام

بالاخره بعد از گذشت یک هفته اومدم تا بنویسم

ماجرا از اون جایی شروع شد که دوست بابا عمو مهدی تصمیم گرفت با خانواده بیان کرمان روز تاسوعا حرکت کردن و ساعتای 4 بعداز ظهر رسیدن

یک کوچولو هم داشتن بجز اقا مهدیار که چند ماهی ازت کوچکتره ولی قلدرتر و از اونجایی که تو برخورد اول هلت داد دیگه ازش میترسیدی چه جور و حاضر نشدی دیگه باهاش بازی کنی ولی با مهدیار میونت بهتر بود کلا با بزرگتر از خودت بیشتر میسازی

عاشورا هم رفتیم ماهان اما باغ شازده بسته بود و نتونستیم بریم تو و ناهار رو توی پارک خوردیم

اما دو روزی اینجا بودن هفته پیش درست پنج شنبه 15 آبان راه افتادیم رفتیم بندر عباس البته ماشینمون مشکل داشت و مجبور شدیم با ماشین عمو بریم خیلی هم جامون تنگ بود ولی خوش گذشت

ظهر بود که رسیدیم و رفتیم مهمانسرا بعداز ظهر هم گشتی توی شهر زدیم تا فرداش که عازم قشم شدیم

آب و هوا خیلی بد بود همش طوفانی بود شانس اوردیم که تونستیم از دریا رد بشیم این عکس ها مال وقتی که سوار لندی گراف بودیم

اما قشم کلی خرید کردیم برای دختر گلم هم شلوار و بلیز و عروسک و ساعت خریدیم خیلی خوشگلن خیلی هم بهت میان هزار ماشاالله

ظهر شنبه هم راه افتادیم به سوی کرمان

عمو مهدی و خانواده هم صبح یک شنبه رفتن

نوشته شده در پنجشنبه 22 آبان 1393ساعت 17:51 توسط مامان موش موشک |

دخترک ناز دونه من دو روزی هست که سرماخورده و چنان آب از بینی و چشماش سرازیر میشه که دل آدم کباب میشه دو روزی هست که صدای خنده ها و شادی بلندش تو خونمون نمی پیچه

دیروز بردیمت دکتر گفت چیز مهمی نیست و حتی شربت سرماخوردگی هم نداد فقط ایبو پروفن و دیفن هیدرامین

البته دکتر نیک نفس عادتش که زیاد دارو نده و توی دارو دادن خیلی مراعات میکنه ولی خدا کنه این سرماخوردگی  هم زود زود  خوب بشه خدا کنه هیچ بچه ایی مریض نباشه

شب اول که تا صبح نخوابیدی دیشب هم چند باری بیدار شدی ولی بهتر از پریشب بود

 

توکل به تو

نوشته شده در چهارشنبه 7 آبان 1393ساعت 12:58 توسط مامان موش موشک |

اما جریان گوش و سوراخ کردنش به کجا ها که نکشید  روز جمعه تصمیم گرفتیم گوشواره ها رو در بیاریم و طلاهای خودت رو بپوشیم نمیدونی به چه مکافاتی در آوردیم بابا دست ها و سرت رو چسبید ومن هم با هزار بسم االله در آوردم بماند که چقدر گریه کردی

اما درآوردن همانا و اجازه ندادن برا پوشیدن گوشواره های خودت همانا.....

دیگه انقدر گریه کرده بودی که من وبابا تصمیم گرفتیم عطای سوراخ کردن گوش رو به لقاش ببخشیم تنها چیزی که این وسط موند اون گریه های مظلومانت بود که کلی دلمون رو کباب کرد

الان چند روزی گذشته و کم کم داره سوراخاش بسته میشه ولی همچنان اجازه نمی دی دست به گوشات بزنیم

البته دلیل محکمی که تونست قانعم کنه که این اذیت ها رو بی سرانجام کنم این بود که سوراخ های گوشت جای خوبی نبود و اینقدر پایین بود که ممکن بود با پوشیدن گوشواره سوراخ بشه البته تقصیر خودت بود که سرت رو تکون داده بودی

دیروز هم به دلیلی که توپست بعدی میگم رفتم بودیم دکتر تا دکتر گوشت رو معاینه کرد شروع کردی به گریه و دیگه آروم نمیشدی

شاید فکر کردی باز سوراخ کردنی در میونه ولی این رو بدون دیگه تا خودت نخای و با پای خودت نری من دیگه  گوش سوراخ کن نیستم

از اولش هم من راضی به این کار نبودم

خدایا شکرت که هستی

نوشته شده در چهارشنبه 7 آبان 1393ساعت 12:49 توسط مامان موش موشک |
نوشته شده در شنبه 3 آبان 1393ساعت 11:50 توسط مامان موش موشک |

در  یک اقدام عجیب ضربتی و صد البته شجاعانه من و بابایی رفتیم برای سوراخ کردن گوش رونیا (شنبه 26 مهر 93)

رفتیم یک طلافروشی که پشت شیشش کلی تعریف کرده بود

ولی این دختر ما بعد از سوراخ کردن اولین گوش جیغش به آسمون رفت کلی خودم رو سرزنش کردم که آخه مگه سرت درد میکرد

بماند که به زور و بلا دومیش رو هم سوراخ کردیم

شب اول که تا صبح ناله میکردی و گریه کردی و نخوابیدی ولی بعد از اون بهتر شدی ولی هر کار میکنم نمیزاری پماد بمالم و این کار رو سخت میکنه خدا کنه که حداقل زخم نشه

الان سه روزی از اون شب گذشته و هنوز نه حموم  رفتی و نه گذاشتی لباست رو در بیارم

خدایا کمک کن مثل همیشه که تنهامون نذاشتی این مرحله از زندگی کودکم هم با خوبی و خوشی به پایان برسه

بعد از 5 روز قراره گوشوارتو در بیاریم و طلا بندازیم خدا کنه بزاری و اذیت نشی

.....................................................................................

پی نوشت:

این سن اصلا سن خوبی برای گوش سوراخ کردن و ختنه نیست چون بچه هم میفهمه هم نه دردش کامل میفهمه اون ترس از دست زدن به گوش رو داره ولی همکاری لازم رو در مورد چرب کردن و غیره نداره

 

نوشته شده در سه شنبه 29 مهر 1393ساعت 14:05 توسط مامان موش موشک |

خیلی وقته دیگه از ماهگردا برات ننوشتم دلیلش هم اینه که حس میکنم قشنگیش به اینه که تولد سالی یک بار باشه

اما قضیه این ماه فرق میکنه چند وقتی هست که مدام فیلم تولدت رو نگاه میکنی و باهاش کلی حال میکنی حتی شمع ها رو فوت می کنی (شمع های خیالی) دست میزنی میرقصی...خلاصه که تصمیم گرفتم برا 25 مهر 27 ماهگیت رو جشن بگیرم و بادکنک بچسبونم و ... تا تو حس تولد برات تداعی بشه گلم

اما کارهایی که دخترم در این دو سال و سه ماه یادگرفته بینهایته گاهی با خودم میگم یعنی آدما تو این دوسال اینقدر آموزش میبینن چه قدرتی داره انسان

الان دیگه خیلی حرف میزنی خیلی با خودت بازی میکنی البته خیلی هم لجبازی میکنی گاهی دیگه مامان هم کلافه میشه

تا وقتی کرمانیم عشق اول و آخرت بابا احسانه (جدیدا به گوش بابا ور میری شدید بوسش میکنی میکشیآرام) ولی امان از وقتی بریم شاهرود دیگه خاله نسرین همه چیزت میشه م همه کارها با اونه

جوراب ها و کفشات کاری که خودت کامل بلدی انجام بدی و بپوشی البته اینجوری

از نمایشگاه کتاب هم برات این کتابها رو گرفتیم که خیلی آموزنده بود از همون کتابا یاد گرفتی که بشقاب غذات باید خالی بشه و بعد الهی شکر بگی

 

این هوش چین هم بعد از کلی گشتن پیدا کردیم که خیلی خوب بود و با اینکه مال سه سال به بالا بود سریع با یک دفعه بازی کردن کامل یاد گرفتی

خلاصه اینکه شیرینی زندگیمون شدی عسلم دوستت دارم هوارتااااااااا

خدا جونم ما همش یک خدا داریم پس مواظب خودت باش

 

 

نوشته شده در جمعه 25 مهر 1393ساعت 16:18 توسط مامان موش موشک |

ای کاش علی شویم و عالی باشیم

 

همسفره کاسه سفالی باشیم

 

چون سکه بدست کودکی برق زنیم

 

نان آور سفره های خالی باشیم

 

امسال به لطف پروردگار  سومین عید غدیر سید کوچولوی خونمون هست

سید کوچولو عیدت مبارک

همسر عزیزم عیدت مبارک

نوشته شده در يکشنبه 20 مهر 1393ساعت 21:01 توسط مامان موش موشک |

اما باغ فین

ساعت 5 و نیم رسیدیم باغ فین و گفتن که فقط یک ربع فرصت دارین و ساعت یک ربع به 6 باغ بسته میشه اینم از عجایب روزگاره

اما ارزش داشت بسی دیدنی بود تقریبا مثل باغ شازده کرمان صحنه قتل امیرکبیر هم بود داخل حمام فین

بعد از باغ تصمیم گرفتیم که بریم سمت قم و راه افتادیم قم هم دیر وقت رسیدیم و شب رو به استراحت گذروندیم تا فردا سرحال باشیم یکشنبه بود 6 مهر که بابا رفت سرکار و من  و رونیا هم حدود ساعت 11 رفتیم حرم حضرت معصومه جای همگی بسی خالی حرم هم شلوغ بود  رونیا هم چادر پوشید و عازم شدیم اما امان از چادرش که همه عاشقش شده بودن حتی ازش عکس انداختن کلی تعریف کردن منم همش در حال خواندن و ان یکاد به دلیل به چشم نزدیک بودن رونی خانومزبان

نماز ظهر رو به همراه رونیا مهمون حرم بودیم بعداز ظهر هم باز من و رونیا تنهایی رفتیم حرم  و بعد از اون به گشت و گذار و صد البته مسجد جمکران

دفعه قبل پارسال بود که رفتم و یکی از بزرگترین حاجاتامو گرفته بودم ان شاالله که همه حاجت روا بشن ما هم همین طور....

اما و اما قسمت جالب ماجرا این بود که خدا قسمت کرد و شاهرود بازم ما رو طلبید و بعداز ظهر دوشنبه راه افتادیم به سمت دیار خاله ها و مامانی و بابایی  و دایی رضا(ن َ نَ ، مامان ایز َ ، بابا گُ گُ، دادا)به زبون رونیا

اون ها کلی خوشحال البته نه برای ما بلکه برای دردونشون رونیا

شب ساعت 10:30 بود که رسیدیم و مثل همیشه بابا و مامان گلم سر کوچه منتظر نوه شون

جمعه هم رفتیم جنگل اولنگ که بسی هوا مه آلود و سرد بود داشته باشین که رونیا دو تا شلوار دو تا کاپشن و کلاه به تن داشت سیبری بود برای خودش اونم بعد از گرمایی که توی قم خورده بودیم حتی شب ها هم کولر گازی روشن بود

اینجا اطرافمون همش مه بود نگین بد عکس گرفتیما

اینم دایی مهربون من که با لطفاش ما رو شرمنده میکنه مرسی دایی عزیز

اینم یک ببعی که داییمون لطف کردن و برای رونیا خریدنخجالت

این لباس ها رو هم مامانی عزیز لطف کردن

قرار بود شنبه برگردیم چون بابا دوشنبه باید میرفت یزد ولی باز لطف خدا شامل حالمون شد و ماموریتش افتاد چهار شنبه این شد که یکشنبه با دلتنگی زیاد برگشتیم تو راه اصلا حوصله نداشتی و تقریبا بیشتر راه رو عقب خوابیده بودی

ان شالله همه مسافرها سالم و سلامت به خونه هاشون برگردن

.............................................................................................................

یادم باشه:

شب قبل از مسافرت بهت گفته بودیم میخایم بریم دَ دَ ر صبح تا از خواب بیدار شدی گفتی دَ دَ ر بابا می گفت من یادم نبوده تو چجوری یادت بود

توی قم تا بهت گفتیم میخایم بریم پیش نَ نَ از خوشحالی داشتی بال در میاوردی قربون محبتت مادر

برای خانواده گلم صبر آرزومندم چون میگن بعد از رفتن تو خونشون خیلی سوت و کور میشه که با تمام وجود درک میکنم

بابا احسان سومین سالی بود که پشت سر هم عازم قم میشد و من و تو دومین سال

نوشته شده در چهارشنبه 16 مهر 1393ساعت 12:48 توسط مامان موش موشک |

شروع ماه مهر برای ما که بچه مدرسه ایی نداریم همزمان شد با شروع مسافرتمون چون هنوز هوا سرد نشده و اون گرمی تابستون رو هم نداره

بابا احسان ماموریت دو روزه ایی داشت به قم  ما هم که از خدا خواسته راهی شدیم  جمعه 4 مهر بود حدود ساعت 9 صبح که راه افتادیم حدود 2 بعداز ظهر رسیدیم یزد ناهار رو بیرون خوردیم و رفتیم توی یک پارک برا استراحت این عکسها هم توی همون پارک گرفتیم

این عکس توی راه رفتن بود رونیا رفته عقب و با عروسکش میخاد بخوابه

 

بعد از چند ساعتی که یزد بودیم راه افتادیم به سمت کاشان شهر سهراب

چون دیر وقت رسیدیم اولین پارکی که دیدیم اتراق کردیم و گشت و گذار رو گذاشتیم برا فردا صبح بماند که خیلی هم خسته بودیم چون راه طولانی بود البته 400 -500 کیلومتر که برای ما تو شهری حساب میشهچشمک

شب هم چادر زدیم و  تو  چادر خوابیدم فقط نزدیک صبح هوا کمی سرد شده بود که خودش خاطره ایی شد

این رونیا وقتی که تازه از خواب بیدار شده بود

اما بعد از خوردن صبحانه که نیمرو مشتی بود راه افتادیم برای گردش اول رفتیم بازار سنتی بد نبود بعد ادرس بناهای تاریخی رو گرفتیم و رفتیم خانه شاه عباسی و طباطبایی واقعا معرکه بود این جور معماری حوض های قدیمی ایوان های قدیمی آشپزخونه رو که دیگه نگو تنور پخت نون داشت حتی جایی داشت که شبیه هود امروزی بود که بوی غذا خارج بشه. حتما حتما توصیه میکنم اگه عاشق خونه های قدیمی و حیاط دار هستید برید ببینید

اینجا همون بازار سنتی که گفتم راستی عجب شربت بید مشکی داشت حتما امتحان  کنید

 

ژست هایی دخمری رو داشتیننننننننننن

تنها بدی که این مسافرت های سه نفره داره اینه که عکس سه تایی نمیشه گرفت باید به فکر یک پایه برای دوربین باشم

اما بعد از این تفریحات رفتیم توی یک پارک قشنگ و بزرگ و ناهار عدس پلو درست کردیم وسه تایی خوردیم خیلی هم چسبید جای همگی خالی رونیا هم کلی با کلاغ های اونجا سرگرم بود بعد از ظهر هم گذاشتیم برای باغ فین

.............به علت طولانی شدن این پست ادامه رو توی پست بعدی میزارم همراهمون باشیدچشمک

 

نوشته شده در چهارشنبه 16 مهر 1393ساعت 12:44 توسط مامان موش موشک |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

شرمنده


نوشته شده در يکشنبه 30 شهريور 1393ساعت 11:24 توسط مامان موش موشک |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 14 صفحه بعد