سلام

ما شاهرودیم بلهههههههههههههههههچشمک

بازم یهوایی اومدیم شاهرود با عمو ایمان و مامانی و بدون بابادیغمگین

قرار بود هفته بعد که تعطیلات زیتدی داشت و شهادت امام رضا و چهل و هشتم بیایم که به خاطر اربعین و مراسم دایی  هفته قبل اومدیم

یک هفته ایی می شد که دخترمون همش بهانه خالش رو می گرفت و همش می گفت بیم ننین (بریم نسرین)

بله دخترک ما بالاخره اسم خالش رو یاد گرفت

دیگه صبح و شب فقط نسرین سر زبونش بود وقتی بهش گفتم برو ساکت رو  جمع کن دیگه داشت بال در میاورد

این شد که پنج شنبه 20 آذر راهی شدیم با قطار

اما هستی دختر محبوب دختر دایی مامان که به هم غذا می دادین

اما دفتر خاله نسترن وکیل پایه دادگستری یادمه تو چند ماهه تو شیکم مامان بودی که امتحان وکالت داد

واین هم کوچولوی خونه ما

این هم خونه مریم رفته بودیم اسکوتر سبحان رو گرفتی و بازی کردی

شبها که بابایی میاد تو هم میری تو اتاق و کلی با بابایی بازی  می کنی

خدایا نعمت داشتن خانواده خوب رو از هیچ کسی نگیر

خدایا سایه پدر و مادر این نعمت های نایاب رو مستدام بدار

الهی امین

نوشته شده در چهارشنبه 26 آذر 1393ساعت 21:55 توسط مامان موش موشک |

مبادا زرد باغ دخترمن

ویا کم سو چراغ دختر من

برو ای غم، برو بیرون از این شهر

میا هرگز سراغ دخترمن

 

نوشته شده در چهارشنبه 12 آذر 1393ساعت 16:51 توسط مامان موش موشک |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

نه تو می مانی و نه اندوه و نه هیچ یک از مردم این آبادی ... به حباب نگران لب یک رود قسم و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت ، غصه هم می گذرد آن چنانی که فقط خاطره ای می ماند . به تن لحظه ی خود جامه ی اندوه مپوشان


نوشته شده در سه شنبه 11 آذر 1393ساعت 16:48 توسط مامان موش موشک |

سلام زیباروی من

این روزها طوطی خونمون شدی البته این اسم رو خودت رو خودت گذاشتی تا بهت میگیم طوطی کیه میگی من

طوطی کی هستی ؟؟؟بابا دی

بابا رو که داشتین  طبق معمول مامان هم که کشک حالا نمی دونم منظورت از بابادی باباجونه ، بابایی هر چی که هست یک بابادی میگی صدتا بابادی از اون لبای نازت میریزه بیرون

البته مامانی هم زیاد میگه جیگرم حیف که الان خوابی وگرنه یک بوس آبدار ازت میکردم چقدر هوس کردم

خلاصه که این دردونه ما یک بابایی شده که نگو و نپرس تازگی ها میگه بابا بیاد پی پی هامو بشوره خخخخخخ

این هم از محاسن بابا دی بودنه دیگهخندونک

اما از کارای فوق العاده این دخمری بازی کردن و شماره گرفتن و زنگ زدن به خاله هاست تا به دوستان و همکاران بابادی

جالب اینجاست که سریغ بابا رو خبر دار میکنه و در میره بلا

این روزا دخترکم  وقتی میره بیرون باید مین مین < اسم عروسکش که مینا هست و اون این جوری صداش میکنه>

رو هم باخودش ببره

و اما عکاس باشی خونه ما داشته باشین چطوری دوربین رو برگردونده و از خودش عکس گرفته

 این یکی رو خداییش ببینید زاویه رو داشته باشین بالاخره موفق شد چشماش هم تو کادر باشن

جدیدا هم هر کی زنگ میزنه زود میری ایفون رو میزنی و گوش میدی البته اون وسطا شروع به صحبت هم  میکنه دردونه

راستی یک چیز که خیلی برا من و بابا احسان جذابه اینه که هرچی تو خونه نداریم رو به شما میگیم وقتی رفتیم بیرون سریع بهمون یادآوری میکنی مخصوصا اگه اون چیز شیر یا پوشک باشه یک جورایی دفتر یادداشتمونی عزیزممممممممممممم

چند روزیه که وقتی با خاله اینا چت میکنیم تا بهت میگن دلت برا کی تنگ شده سریع میگی <گو گو> منظورت بابایی هست برا بقیه هم تنگ نمیشه فقط برا بابایی نمیدونم چه جوری این حس قشنگ رو پیدا کردی از کجا میفهمی دلتنگی چیه فدای اون دل کوچیکت

دیشب هم بابا احسان میخاست بره ماموریت یزد حرف از قطار شد شما هم رفتی سریع کیفت رو اوردی و خوشحال که میخای بری پیش ن َ نَ منظورت خاله نسترن بود اخه تو جوجه 2 سال و چهار ماهه من از کجا می دونی که خاله ها دورن و باید با قطار بریم پیششونتعجب خدایا عظمتت رو شکر

 

نوشته شده در چهارشنبه 5 آذر 1393ساعت 22:24 توسط مامان موش موشک |

سلام و صد تا سلام

بالاخره بعد از گذشت یک هفته اومدم تا بنویسم

ماجرا از اون جایی شروع شد که دوست بابا عمو مهدی تصمیم گرفت با خانواده بیان کرمان روز تاسوعا حرکت کردن و ساعتای 4 بعداز ظهر رسیدن

یک کوچولو هم داشتن بجز اقا مهدیار که چند ماهی ازت کوچکتره ولی قلدرتر و از اونجایی که تو برخورد اول هلت داد دیگه ازش میترسیدی چه جور و حاضر نشدی دیگه باهاش بازی کنی ولی با مهدیار میونت بهتر بود کلا با بزرگتر از خودت بیشتر میسازی

عاشورا هم رفتیم ماهان اما باغ شازده بسته بود و نتونستیم بریم تو و ناهار رو توی پارک خوردیم

اما دو روزی اینجا بودن هفته پیش درست پنج شنبه 15 آبان راه افتادیم رفتیم بندر عباس البته ماشینمون مشکل داشت و مجبور شدیم با ماشین عمو بریم خیلی هم جامون تنگ بود ولی خوش گذشت

ظهر بود که رسیدیم و رفتیم مهمانسرا بعداز ظهر هم گشتی توی شهر زدیم تا فرداش که عازم قشم شدیم

آب و هوا خیلی بد بود همش طوفانی بود شانس اوردیم که تونستیم از دریا رد بشیم این عکس ها مال وقتی که سوار لندی گراف بودیم

اما قشم کلی خرید کردیم برای دختر گلم هم شلوار و بلیز و عروسک و ساعت خریدیم خیلی خوشگلن خیلی هم بهت میان هزار ماشاالله

ظهر شنبه هم راه افتادیم به سوی کرمان

عمو مهدی و خانواده هم صبح یک شنبه رفتن

نوشته شده در پنجشنبه 22 آبان 1393ساعت 17:51 توسط مامان موش موشک |

دخترک ناز دونه من دو روزی هست که سرماخورده و چنان آب از بینی و چشماش سرازیر میشه که دل آدم کباب میشه دو روزی هست که صدای خنده ها و شادی بلندش تو خونمون نمی پیچه

دیروز بردیمت دکتر گفت چیز مهمی نیست و حتی شربت سرماخوردگی هم نداد فقط ایبو پروفن و دیفن هیدرامین

البته دکتر نیک نفس عادتش که زیاد دارو نده و توی دارو دادن خیلی مراعات میکنه ولی خدا کنه این سرماخوردگی  هم زود زود  خوب بشه خدا کنه هیچ بچه ایی مریض نباشه

شب اول که تا صبح نخوابیدی دیشب هم چند باری بیدار شدی ولی بهتر از پریشب بود

 

توکل به تو

نوشته شده در چهارشنبه 7 آبان 1393ساعت 12:58 توسط مامان موش موشک |

اما جریان گوش و سوراخ کردنش به کجا ها که نکشید  روز جمعه تصمیم گرفتیم گوشواره ها رو در بیاریم و طلاهای خودت رو بپوشیم نمیدونی به چه مکافاتی در آوردیم بابا دست ها و سرت رو چسبید ومن هم با هزار بسم االله در آوردم بماند که چقدر گریه کردی

اما درآوردن همانا و اجازه ندادن برا پوشیدن گوشواره های خودت همانا.....

دیگه انقدر گریه کرده بودی که من وبابا تصمیم گرفتیم عطای سوراخ کردن گوش رو به لقاش ببخشیم تنها چیزی که این وسط موند اون گریه های مظلومانت بود که کلی دلمون رو کباب کرد

الان چند روزی گذشته و کم کم داره سوراخاش بسته میشه ولی همچنان اجازه نمی دی دست به گوشات بزنیم

البته دلیل محکمی که تونست قانعم کنه که این اذیت ها رو بی سرانجام کنم این بود که سوراخ های گوشت جای خوبی نبود و اینقدر پایین بود که ممکن بود با پوشیدن گوشواره سوراخ بشه البته تقصیر خودت بود که سرت رو تکون داده بودی

دیروز هم به دلیلی که توپست بعدی میگم رفتم بودیم دکتر تا دکتر گوشت رو معاینه کرد شروع کردی به گریه و دیگه آروم نمیشدی

شاید فکر کردی باز سوراخ کردنی در میونه ولی این رو بدون دیگه تا خودت نخای و با پای خودت نری من دیگه  گوش سوراخ کن نیستم

از اولش هم من راضی به این کار نبودم

خدایا شکرت که هستی

نوشته شده در چهارشنبه 7 آبان 1393ساعت 12:49 توسط مامان موش موشک |
نوشته شده در شنبه 3 آبان 1393ساعت 11:50 توسط مامان موش موشک |

در  یک اقدام عجیب ضربتی و صد البته شجاعانه من و بابایی رفتیم برای سوراخ کردن گوش رونیا (شنبه 26 مهر 93)

رفتیم یک طلافروشی که پشت شیشش کلی تعریف کرده بود

ولی این دختر ما بعد از سوراخ کردن اولین گوش جیغش به آسمون رفت کلی خودم رو سرزنش کردم که آخه مگه سرت درد میکرد

بماند که به زور و بلا دومیش رو هم سوراخ کردیم

شب اول که تا صبح ناله میکردی و گریه کردی و نخوابیدی ولی بعد از اون بهتر شدی ولی هر کار میکنم نمیزاری پماد بمالم و این کار رو سخت میکنه خدا کنه که حداقل زخم نشه

الان سه روزی از اون شب گذشته و هنوز نه حموم  رفتی و نه گذاشتی لباست رو در بیارم

خدایا کمک کن مثل همیشه که تنهامون نذاشتی این مرحله از زندگی کودکم هم با خوبی و خوشی به پایان برسه

بعد از 5 روز قراره گوشوارتو در بیاریم و طلا بندازیم خدا کنه بزاری و اذیت نشی

.....................................................................................

پی نوشت:

این سن اصلا سن خوبی برای گوش سوراخ کردن و ختنه نیست چون بچه هم میفهمه هم نه دردش کامل میفهمه اون ترس از دست زدن به گوش رو داره ولی همکاری لازم رو در مورد چرب کردن و غیره نداره

 

نوشته شده در سه شنبه 29 مهر 1393ساعت 14:05 توسط مامان موش موشک |

خیلی وقته دیگه از ماهگردا برات ننوشتم دلیلش هم اینه که حس میکنم قشنگیش به اینه که تولد سالی یک بار باشه

اما قضیه این ماه فرق میکنه چند وقتی هست که مدام فیلم تولدت رو نگاه میکنی و باهاش کلی حال میکنی حتی شمع ها رو فوت می کنی (شمع های خیالی) دست میزنی میرقصی...خلاصه که تصمیم گرفتم برا 25 مهر 27 ماهگیت رو جشن بگیرم و بادکنک بچسبونم و ... تا تو حس تولد برات تداعی بشه گلم

اما کارهایی که دخترم در این دو سال و سه ماه یادگرفته بینهایته گاهی با خودم میگم یعنی آدما تو این دوسال اینقدر آموزش میبینن چه قدرتی داره انسان

الان دیگه خیلی حرف میزنی خیلی با خودت بازی میکنی البته خیلی هم لجبازی میکنی گاهی دیگه مامان هم کلافه میشه

تا وقتی کرمانیم عشق اول و آخرت بابا احسانه (جدیدا به گوش بابا ور میری شدید بوسش میکنی میکشیآرام) ولی امان از وقتی بریم شاهرود دیگه خاله نسرین همه چیزت میشه م همه کارها با اونه

جوراب ها و کفشات کاری که خودت کامل بلدی انجام بدی و بپوشی البته اینجوری

از نمایشگاه کتاب هم برات این کتابها رو گرفتیم که خیلی آموزنده بود از همون کتابا یاد گرفتی که بشقاب غذات باید خالی بشه و بعد الهی شکر بگی

 

این هوش چین هم بعد از کلی گشتن پیدا کردیم که خیلی خوب بود و با اینکه مال سه سال به بالا بود سریع با یک دفعه بازی کردن کامل یاد گرفتی

خلاصه اینکه شیرینی زندگیمون شدی عسلم دوستت دارم هوارتااااااااا

خدا جونم ما همش یک خدا داریم پس مواظب خودت باش

 

 

نوشته شده در جمعه 25 مهر 1393ساعت 16:18 توسط مامان موش موشک |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 15 صفحه بعد