اخه کارای بزرگترها چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ما که آرزومونه جای شما باشیم اون وقت شما ها ادای ما رو در میارینسوال

بوسسسسسسسسسسس برای دختر گلم

 

نوشته شده در يکشنبه 28 دی 1393ساعت 0:07 توسط مامان موش موشک |

سی ماهه شده دختر من

سی ماهگیت مبارک گل قشنگم

دوست دارم هوارتااااااااااااااااااا

نوشته شده در سه شنبه 23 دی 1393ساعت 15:52 توسط مامان موش موشک |

دخترک مهرررررررربون من

اینکه میگم مهربون به خاطر عاطفه مادریم نیست این رو همه میگن وفتی تو مهمونی را به را دست من و بابادی رو بوس میکنی...

وقتی بابادی تهران هست و تو نمیزاری کسی تربچه بخوره و همه رونگه میداری و میگی برا بابادیه ... نمیدونم از کجا فهمیدی بابا دی تربچه خیلی دوست داره ای دختر بابا

وقتی روزی چند بار به خاله هاو عمه و بابا زنگ میزنی تا صداشون رو بشنو ی .....

خلاصه خیلی دلیل دارمم برای مهربونی های بی حد و مرزت چپ میری راست میری چنان بوس میکنی منو بابا رو که مخصوصا بابا که فکر کنم همسایه پایینی صداش رو می شنوی

اره دلبندم این کارا از کودکی به سن تو بعیده که اینقدر با احساس باشه اما دخترم یادت باشه مهربونی زیاد هم گاهی برات گرون تموم میشه که از خدا میخام هیچ وقت این روز رو برات نیاره

پست غمگین شد بریم سراغ اذیتات

تا میتونی و جا داشته باشه شب بیدار میشی و میگه پا....راه...

یعنی چی پاشو رام ببر یعنی اگه وایستم هم قبول نداری امان از دست این خاله نسترن با این ژن های معیوبش

خلاصه اینکه بیداریهای شبات شده یکی از بزرگترین اذیتات

هر چند که ما که اب دیده شدیم از بس از  این اذیتت ها دیدیم کوچیک که بودی که دل درد ها و جیغ زدن های مکرر بعدش شد استفراغ های افتضاح از نظر تعداد و وسعت .یادمه واکسنه دو ماهگیت رو یکی دو روزی بود که زده بودیم  پاهات چنان سوخته بود که همزنان با کلی گشتن تو اینترنت بابا سه تا پماد خرید که روزی صد بارهمگی رو تست میکردم تا ببینم کدومشون جواب میدن همزمان دلدرد هم داشتی و استفراغ هم میکردی یعنی دیگه مونده بودم به کدوم یکیش برسم

اما همون یک بوسه همه اونها رو گذاشته اون ته ته های قلبم برا داشتن تجربه همین و بس

الان شدی قبله بابا دی البته میدونم که این محبت دوطرفه هست تو هم جون و عشقت بابادی هست ولی بدون بابادی برات پدر نمونه هست این رو حاضرم قسم بخورم روزی ده دفعه حالت رو میپرسه خدا برامون نگهش داره تو رو هم برامون نگه داره ان شاالله خدا همه کوچولو ها رو به پدر مادراشون ببخشه هر کی هم نداره  خدا بهش بده ....امین برای دعاهای خودم(البته این دعاها رو از مامان گلم یاد گرفتم)

 

اما الان کلی کلمه یاد گرفتی حتی جمله دو حرفی میزنی اولین بار هم طبق معمول به بابادی بود که گفتی بابادی بیا

وقتی که تهران بود

مامان اپ ت ...اشرف  با فتحه میگی پ و ت رو

مامان عزت رو هم میگی

اسم باباهات رو میگی اینجوری میگی...رونیا جند تا بابا داری ...میگی...بابادی...بابا قوقو...بابا کا

همین طور اسم مامانا و اسم خاله ها و عمه چنان میکشی و با عشوه میگی که میخام بخورنت درسته ...ولی چه  کنیم که برا من تنها نیستی

به بازی هم میگی بادی ...خاله نسترن هم بهت این جمله رو یاد داده....من دوست دارم

عمه و عمو رو هم یاد گرفتی به عمو میگی آمو

به مادر جون هم میگی مانون

بدون اینکه خودمون متوجه باشیم کل رفتار و گفتار من و بابایی رو تکرار می کنم به حرف هامون هم با دقت هر چه بیشتر گوش میدی

 

یه روز بابایی گفت فردا جمعه بریم کله پاچه بخوریم شما هم سریع  گفتی من ...یعنی منم میام

 

غذا ها هم مثل کودکی بابایی عاشق نون و پنیر وگردویی بعضی وقتها 12 شب تازه نون و پنیر میخوری البته پنیر ونون حتی پنیر رو خالی میخوری ...جل الخالق یعنی اینم ژنی هست

حتی طرز خوابیدن دمرت هم عین بابایی هست بدون این که دیده باشی ژنی تو وجودت بود

این که حاضر نیستی غذای جدیدی رو امتحان کنی مثل خودمی دقیقا

این مطلب ادامه دارد..............

 

نوشته شده در دوشنبه 22 دی 1393ساعت 16:22 توسط مامان موش موشک |

یلدای امسال با سالهای پیش متفاوت بود دلیلش هم سادگی جمعی بود که پیششون بودیم جمع همیشگی خونه محمود اقا

گرچه محمود اقا و خانومش نسبت دوری با مادارن ولی صمیمیتشون خیلی نزدیک و زیاده

هر خانواده هر چی که به ذهنش  و توانش داشت درست کرده بود این بود که سفرمون خیلی رنگین شده بودتو سفره سمبوسه بود کتلت بود اش بود دانو بود کشک بادمجون بود باقالی بود و خیلی چیز دیگه البته هندونه هم بود

بقیه شب یلدا به روایت تصویر

به امید داشتن شب هایی قشنگ مثل شب یلدا

نوشته شده در دوشنبه 22 دی 1393ساعت 15:40 توسط مامان موش موشک |

دختر قشنگم چندوقتیه اینترنت نداریم و کلی مطلب برا نوشتن و گفتن دارم با اینترنت گوشی هم خیلی کنده و همین  نوشتن رو برام سخت کرده دلیل نداشتن اینترنت رو هم در پست های بعدی می نویسم امابه هر روی ادامه سفر

این دفعه چون مامان اشرف و عمو باهامون بودن خیلی جاها رفتیم خیلی مهمونی از شب یلدا شب اربعین و شب چهل و هشتم بگیر تابازار و خرید و ....که ازهمه بیشترهمون اخریش حال میده

این هم شب چهل و هشتم ببین چقدر دوست پیدا کرده بودی

شنبه 29اذر بود که بابادی اومد تهران برا مصاحبه مصاحبه ایی که چند روز بعد خبر قبول شدنش رو دادن و بابادی  باید 6ماه در رفت وامد تهران باشه برای دوره دیدن .نمی دونم بعدش میخاد چی بشه وچه اتفاقی بیافته امااین رو مطمئن هستم که خدا بهترینش رو برامون رقم میزنه همون طور که تا الان زده و من کم معجزه  توی این دو سال و نیمی که کودکم به دنیا اومده  ندیدم.

اینم بازی فروشنده بازی که با خاله نسترن انجام میدادی کلی عاشق کارت کشیدنی خاله هم برات دستگاه pos اورد خونه تو هم کلی حال کردی جوجو

اینجا هم عینکی شده خاله پیرزن ما

 

امابابایی جمعه همون هفته باز راهی تهران شد تا من و تو و مامان اشرف هم شنبه بریم تهران و از اونجاهفت شب راهی کرمان بشیم توی راه هم خیلی اذیت نکردی فقط راه اهن شاهرود تا فهمیدی میخایم بریم پیش بابا دی دیگه ول کن نبودی و همش بهونه بابا رو گرفتی روز اولی هم که بابادی اومده بود شاهرود از بغلش پایین نمیرفتی حتی دیگه ننین و بابا قوقو رو هم تحویل نمیگرفتی

این هم توی راه برگشت قطار تهران -کرمان

این دو عکس هم متفرقه از شاهرود

خدایا ممنونم

نوشته شده در دوشنبه 22 دی 1393ساعت 15:34 توسط مامان موش موشک |

سلام

ما شاهرودیم بلهههههههههههههههههچشمک

بازم یهوایی اومدیم شاهرود با عمو ایمان و مامانی و بدون بابادیغمگین

قرار بود هفته بعد که تعطیلات زیتدی داشت و شهادت امام رضا و چهل و هشتم بیایم که به خاطر اربعین و مراسم دایی  هفته قبل اومدیم

یک هفته ایی می شد که دخترمون همش بهانه خالش رو می گرفت و همش می گفت بیم ننین (بریم نسرین)

بله دخترک ما بالاخره اسم خالش رو یاد گرفت

دیگه صبح و شب فقط نسرین سر زبونش بود وقتی بهش گفتم برو ساکت رو  جمع کن دیگه داشت بال در میاورد

این شد که پنج شنبه 20 آذر راهی شدیم با قطار

اما هستی دختر محبوب دختر دایی مامان که به هم غذا می دادین

اما دفتر خاله نسترن وکیل پایه دادگستری یادمه تو چند ماهه تو شیکم مامان بودی که امتحان وکالت داد

واین هم کوچولوی خونه ما

این هم خونه مریم رفته بودیم اسکوتر سبحان رو گرفتی و بازی کردی

شبها که بابایی میاد تو هم میری تو اتاق و کلی با بابایی بازی  می کنی

خدایا نعمت داشتن خانواده خوب رو از هیچ کسی نگیر

خدایا سایه پدر و مادر این نعمت های نایاب رو مستدام بدار

الهی امین

نوشته شده در چهارشنبه 26 آذر 1393ساعت 21:55 توسط مامان موش موشک |

مبادا زرد باغ دخترمن

ویا کم سو چراغ دختر من

برو ای غم، برو بیرون از این شهر

میا هرگز سراغ دخترمن

 

نوشته شده در چهارشنبه 12 آذر 1393ساعت 16:51 توسط مامان موش موشک |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

نه تو می مانی و نه اندوه و نه هیچ یک از مردم این آبادی ... به حباب نگران لب یک رود قسم و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت ، غصه هم می گذرد آن چنانی که فقط خاطره ای می ماند . به تن لحظه ی خود جامه ی اندوه مپوشان


نوشته شده در سه شنبه 11 آذر 1393ساعت 16:48 توسط مامان موش موشک |

سلام زیباروی من

این روزها طوطی خونمون شدی البته این اسم رو خودت رو خودت گذاشتی تا بهت میگیم طوطی کیه میگی من

طوطی کی هستی ؟؟؟بابا دی

بابا رو که داشتین  طبق معمول مامان هم که کشک حالا نمی دونم منظورت از بابادی باباجونه ، بابایی هر چی که هست یک بابادی میگی صدتا بابادی از اون لبای نازت میریزه بیرون

البته مامانی هم زیاد میگه جیگرم حیف که الان خوابی وگرنه یک بوس آبدار ازت میکردم چقدر هوس کردم

خلاصه که این دردونه ما یک بابایی شده که نگو و نپرس تازگی ها میگه بابا بیاد پی پی هامو بشوره خخخخخخ

این هم از محاسن بابا دی بودنه دیگهخندونک

اما از کارای فوق العاده این دخمری بازی کردن و شماره گرفتن و زنگ زدن به خاله هاست تا به دوستان و همکاران بابادی

جالب اینجاست که سریغ بابا رو خبر دار میکنه و در میره بلا

این روزا دخترکم  وقتی میره بیرون باید مین مین < اسم عروسکش که مینا هست و اون این جوری صداش میکنه>

رو هم باخودش ببره

و اما عکاس باشی خونه ما داشته باشین چطوری دوربین رو برگردونده و از خودش عکس گرفته

 این یکی رو خداییش ببینید زاویه رو داشته باشین بالاخره موفق شد چشماش هم تو کادر باشن

جدیدا هم هر کی زنگ میزنه زود میری ایفون رو میزنی و گوش میدی البته اون وسطا شروع به صحبت هم  میکنه دردونه

راستی یک چیز که خیلی برا من و بابا احسان جذابه اینه که هرچی تو خونه نداریم رو به شما میگیم وقتی رفتیم بیرون سریع بهمون یادآوری میکنی مخصوصا اگه اون چیز شیر یا پوشک باشه یک جورایی دفتر یادداشتمونی عزیزممممممممممممم

چند روزیه که وقتی با خاله اینا چت میکنیم تا بهت میگن دلت برا کی تنگ شده سریع میگی <گو گو> منظورت بابایی هست برا بقیه هم تنگ نمیشه فقط برا بابایی نمیدونم چه جوری این حس قشنگ رو پیدا کردی از کجا میفهمی دلتنگی چیه فدای اون دل کوچیکت

دیشب هم بابا احسان میخاست بره ماموریت یزد حرف از قطار شد شما هم رفتی سریع کیفت رو اوردی و خوشحال که میخای بری پیش ن َ نَ منظورت خاله نسترن بود اخه تو جوجه 2 سال و چهار ماهه من از کجا می دونی که خاله ها دورن و باید با قطار بریم پیششونتعجب خدایا عظمتت رو شکر

 

نوشته شده در چهارشنبه 5 آذر 1393ساعت 22:24 توسط مامان موش موشک |

سلام و صد تا سلام

بالاخره بعد از گذشت یک هفته اومدم تا بنویسم

ماجرا از اون جایی شروع شد که دوست بابا عمو مهدی تصمیم گرفت با خانواده بیان کرمان روز تاسوعا حرکت کردن و ساعتای 4 بعداز ظهر رسیدن

یک کوچولو هم داشتن بجز اقا مهدیار که چند ماهی ازت کوچکتره ولی قلدرتر و از اونجایی که تو برخورد اول هلت داد دیگه ازش میترسیدی چه جور و حاضر نشدی دیگه باهاش بازی کنی ولی با مهدیار میونت بهتر بود کلا با بزرگتر از خودت بیشتر میسازی

عاشورا هم رفتیم ماهان اما باغ شازده بسته بود و نتونستیم بریم تو و ناهار رو توی پارک خوردیم

اما دو روزی اینجا بودن هفته پیش درست پنج شنبه 15 آبان راه افتادیم رفتیم بندر عباس البته ماشینمون مشکل داشت و مجبور شدیم با ماشین عمو بریم خیلی هم جامون تنگ بود ولی خوش گذشت

ظهر بود که رسیدیم و رفتیم مهمانسرا بعداز ظهر هم گشتی توی شهر زدیم تا فرداش که عازم قشم شدیم

آب و هوا خیلی بد بود همش طوفانی بود شانس اوردیم که تونستیم از دریا رد بشیم این عکس ها مال وقتی که سوار لندی گراف بودیم

اما قشم کلی خرید کردیم برای دختر گلم هم شلوار و بلیز و عروسک و ساعت خریدیم خیلی خوشگلن خیلی هم بهت میان هزار ماشاالله

ظهر شنبه هم راه افتادیم به سوی کرمان

عمو مهدی و خانواده هم صبح یک شنبه رفتن

نوشته شده در پنجشنبه 22 آبان 1393ساعت 17:51 توسط مامان موش موشک |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 15 صفحه بعد