در  یک اقدام عجیب ضربتی و صد البته شجاعانه من و بابایی رفتیم برای سوراخ کردن گوش رونیا (شنبه 26 مهر 93)

رفتیم یک طلافروشی که پشت شیشش کلی تعریف کرده بود

ولی این دختر ما بعد از سوراخ کردن اولین گوش جیغش به آسمون رفت کلی خودم رو سرزنش کردم که آخه مگه سرت درد میکرد

بماند که به زور و بلا دومیش رو هم سوراخ کردیم

شب اول که تا صبح ناله میکردی و گریه کردی و نخوابیدی ولی بعد از اون بهتر شدی ولی هر کار میکنم نمیزاری پماد بمالم و این کار رو سخت میکنه خدا کنه که حداقل زخم نشه

الان سه روزی از اون شب گذشته و هنوز نه حموم  رفتی و نه گذاشتی لباست رو در بیارم

خدایا کمک کن مثل همیشه که تنهامون نذاشتی این مرحله از زندگی کودکم هم با خوبی و خوشی به پایان برسه

بعد از 5 روز قراره گوشوارتو در بیاریم و طلا بندازیم خدا کنه بزاری و اذیت نشی

.....................................................................................

پی نوشت:

این سن اصلا سن خوبی برای گوش سوراخ کردن و ختنه نیست چون بچه هم میفهمه هم نه دردش کامل میفهمه اون ترس از دست زدن به گوش رو داره ولی همکاری لازم رو در مورد چرب کردن و غیره نداره

 

نوشته شده در سه شنبه 29 مهر 1393ساعت 14:05 توسط مامان موش موشک |

ای کاش علی شویم و عالی باشیم

 

همسفره کاسه سفالی باشیم

 

چون سکه بدست کودکی برق زنیم

 

نان آور سفره های خالی باشیم

 

امسال به لطف پروردگار  سومین عید غدیر سید کوچولوی خونمون هست

سید کوچولو عیدت مبارک

همسر عزیزم عیدت مبارک

نوشته شده در يکشنبه 20 مهر 1393ساعت 21:01 توسط مامان موش موشک |

اما باغ فین

ساعت 5 و نیم رسیدیم باغ فین و گفتن که فقط یک ربع فرصت دارین و ساعت یک ربع به 6 باغ بسته میشه اینم از عجایب روزگاره

اما ارزش داشت بسی دیدنی بود تقریبا مثل باغ شازده کرمان صحنه قتل امیرکبیر هم بود داخل حمام فین

بعد از باغ تصمیم گرفتیم که بریم سمت قم و راه افتادیم قم هم دیر وقت رسیدیم و شب رو به استراحت گذروندیم تا فردا سرحال باشیم یکشنبه بود 6 مهر که بابا رفت سرکار و من  و رونیا هم حدود ساعت 11 رفتیم حرم حضرت معصومه جای همگی بسی خالی حرم هم شلوغ بود  رونیا هم چادر پوشید و عازم شدیم اما امان از چادرش که همه عاشقش شده بودن حتی ازش عکس انداختن کلی تعریف کردن منم همش در حال خواندن و ان یکاد به دلیل به چشم نزدیک بودن رونی خانومزبان

نماز ظهر رو به همراه رونیا مهمون حرم بودیم بعداز ظهر هم باز من و رونیا تنهایی رفتیم حرم  و بعد از اون به گشت و گذار و صد البته مسجد جمکران

دفعه قبل پارسال بود که رفتم و یکی از بزرگترین حاجاتامو گرفته بودم ان شاالله که همه حاجت روا بشن ما هم همین طور....

اما و اما قسمت جالب ماجرا این بود که خدا قسمت کرد و شاهرود بازم ما رو طلبید و بعداز ظهر دوشنبه راه افتادیم به سمت دیار خاله ها و مامانی و بابایی  و دایی رضا(ن َ نَ ، مامان ایز َ ، بابا گُ گُ، دادا)به زبون رونیا

اون ها کلی خوشحال البته نه برای ما بلکه برای دردونشون رونیا

شب ساعت 10:30 بود که رسیدیم و مثل همیشه بابا و مامان گلم سر کوچه منتظر نوه شون

جمعه هم رفتیم جنگل اولنگ که بسی هوا مه آلود و سرد بود داشته باشین که رونیا دو تا شلوار دو تا کاپشن و کلاه به تن داشت سیبری بود برای خودش اونم بعد از گرمایی که توی قم خورده بودیم حتی شب ها هم کولر گازی روشن بود

اینجا اطرافمون همش مه بود نگین بد عکس گرفتیما

اینم دایی مهربون من که با لطفاش ما رو شرمنده میکنه مرسی دایی عزیز

اینم یک ببعی که داییمون لطف کردن و برای رونیا خریدنخجالت

این لباس ها رو هم مامانی عزیز لطف کردن

قرار بود شنبه برگردیم چون بابا دوشنبه باید میرفت یزد ولی باز لطف خدا شامل حالمون شد و ماموریتش افتاد چهار شنبه این شد که یکشنبه با دلتنگی زیاد برگشتیم تو راه اصلا حوصله نداشتی و تقریبا بیشتر راه رو عقب خوابیده بودی

ان شالله همه مسافرها سالم و سلامت به خونه هاشون برگردن

.............................................................................................................

یادم باشه:

شب قبل از مسافرت بهت گفته بودیم میخایم بریم دَ دَ ر صبح تا از خواب بیدار شدی گفتی دَ دَ ر بابا می گفت من یادم نبوده تو چجوری یادت بود

توی قم تا بهت گفتیم میخایم بریم پیش نَ نَ از خوشحالی داشتی بال در میاوردی قربون محبتت مادر

برای خانواده گلم صبر آرزومندم چون میگن بعد از رفتن تو خونشون خیلی سوت و کور میشه که با تمام وجود درک میکنم

بابا احسان سومین سالی بود که پشت سر هم عازم قم میشد و من و تو دومین سال

نوشته شده در چهارشنبه 16 مهر 1393ساعت 12:48 توسط مامان موش موشک |

شروع ماه مهر برای ما که بچه مدرسه ایی نداریم همزمان شد با شروع مسافرتمون چون هنوز هوا سرد نشده و اون گرمی تابستون رو هم نداره

بابا احسان ماموریت دو روزه ایی داشت به قم  ما هم که از خدا خواسته راهی شدیم  جمعه 4 مهر بود حدود ساعت 9 صبح که راه افتادیم حدود 2 بعداز ظهر رسیدیم یزد ناهار رو بیرون خوردیم و رفتیم توی یک پارک برا استراحت این عکسها هم توی همون پارک گرفتیم

این عکس توی راه رفتن بود رونیا رفته عقب و با عروسکش میخاد بخوابه

 

بعد از چند ساعتی که یزد بودیم راه افتادیم به سمت کاشان شهر سهراب

چون دیر وقت رسیدیم اولین پارکی که دیدیم اتراق کردیم و گشت و گذار رو گذاشتیم برا فردا صبح بماند که خیلی هم خسته بودیم چون راه طولانی بود البته 400 -500 کیلومتر که برای ما تو شهری حساب میشهچشمک

شب هم چادر زدیم و  تو  چادر خوابیدم فقط نزدیک صبح هوا کمی سرد شده بود که خودش خاطره ایی شد

این رونیا وقتی که تازه از خواب بیدار شده بود

اما بعد از خوردن صبحانه که نیمرو مشتی بود راه افتادیم برای گردش اول رفتیم بازار سنتی بد نبود بعد ادرس بناهای تاریخی رو گرفتیم و رفتیم خانه شاه عباسی و طباطبایی واقعا معرکه بود این جور معماری حوض های قدیمی ایوان های قدیمی آشپزخونه رو که دیگه نگو تنور پخت نون داشت حتی جایی داشت که شبیه هود امروزی بود که بوی غذا خارج بشه. حتما حتما توصیه میکنم اگه عاشق خونه های قدیمی و حیاط دار هستید برید ببینید

اینجا همون بازار سنتی که گفتم راستی عجب شربت بید مشکی داشت حتما امتحان  کنید

 

ژست هایی دخمری رو داشتیننننننننننن

تنها بدی که این مسافرت های سه نفره داره اینه که عکس سه تایی نمیشه گرفت باید به فکر یک پایه برای دوربین باشم

اما بعد از این تفریحات رفتیم توی یک پارک قشنگ و بزرگ و ناهار عدس پلو درست کردیم وسه تایی خوردیم خیلی هم چسبید جای همگی خالی رونیا هم کلی با کلاغ های اونجا سرگرم بود بعد از ظهر هم گذاشتیم برای باغ فین

.............به علت طولانی شدن این پست ادامه رو توی پست بعدی میزارم همراهمون باشیدچشمک

 

نوشته شده در چهارشنبه 16 مهر 1393ساعت 12:44 توسط مامان موش موشک |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

شرمنده


نوشته شده در يکشنبه 30 شهريور 1393ساعت 11:24 توسط مامان موش موشک |

 احساسات مادانه از اون عواطف ناب هستن که فقط و فقط تو وجود یک زن وجود داره حتی از اون بچگی باهاشون درگیره و درصدد تقویتشون

چند وقتی هست که دیگه یک مامان شدی برای خودت شیر میدی پوشک میکنی نی نی هات رو و حالا باهاشون اینجوری میخابی

و موقع صبحانه ، ناهار و شام اولین کسایی که باید بیایند و سرسفره بشینند اینها هستن

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خدایا به تموم زنهایی که آرزوشونه این احساسات رو به پای فرشته های آسمونیت بریزن ازشون دریغ نکن

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 19 شهريور 1393ساعت 13:12 توسط مامان موش موشک |

این روزها این کلمه من روزی هزاران بار در خونه ما شنیده میشه و البته قبل از اون گفته میشه توسط رونیا

کی برق رو خاموش کنه ....من

کی روشن کنه.................من

کی شیر آب رو باز و بسته میکنه .....من

کی در ماشین رو باز و بسته میکنه ...من (البته با سوییچ)

کی در پارکینگ رو میزنه......من

کی  جوراب رونیا رو میپوشه .....من

و هزاران من دیگه که اگه موقع انجام اون ها یادمون بره به رونیا بدیم اون وقت که رونیا با بغض میگه...من

خلاصه اوضاعی داریم ما

اینم من خونه ما

اخ که فدایی داری هوارتاااااااااااااااااااااااااااااااااااا

اما این روزا خیلی بیشتر با خودت سرگرمی از خاله بازی خودمون گرفته تا بچه داری تازه به بچه هات ممه هم میدی که البته این روزها مثل ممه خودت جیز شده

و خوابوندن عروسک ها هم یکی دیگه از بازیهات شده

حرف زدنت هم به کندی پیش میره البته الان خیلی کلمات رو میگی اون هم به شیرینی هر چه تمام تر

کرم.............میmiiii

نصف.........نیniiiii

آبَ.......بَ بَ

تمام خوردنی ها هم......بَه بَه

خاله ها و عمه......نَ نَ

دایی..........دا دا

آبی........بی بی

قرمز.......می می

باز........با

بسته.......بَ

پیشی.....مَ

میگن کرمانی ها نصف کلمه رو بیشتر نمیگن ولی تو آخرشی مادر هم از اولش میزنی هم از آخرش

خودتون قضاوت کردین حرف زدن رو

البته بابا ...مامان ....دَدَر ...تو تو و صد البته نه  از جمله کلماتی هستن که به طور کامل ادا میشن

دیگه اینکه خیلی خیلی به جزئیات دقت میکنی مثلا رو فرشی اشپزخونه رو پشت و رو پهن کردم تا اومدی تو اشپزخونه گفتی به به و نگاه به روفرشی بود

امکان نداره لباسی بپوشم و جدید باشه و تو نفهمی از محالاته

 چیز دیگه ایی به ذهنم نمیرسه تا قبل از اینکه بخوام بنویسم کلی بوداااااا

الان ساعت 12:30 دقیقه دوشنبه 10 شهریور 93

روز شمار وبلاگ رونیا میگه که الان دخترم 2 سال و 1 ماه و 15 روز سن داره

............................................................................

خدایا چی دارم بگم جز اینکه به خاطر نعمت هایی بی پایانی که در زندگیم قرار دادی شکرررررررررررر سفارشی شکرررررررر

نوشته شده در دوشنبه 10 شهريور 1393ساعت 0:30 توسط مامان موش موشک |

چند روزیه کارمون شده دنبال شیر اسب بودن به خاطر فواید زیاد اون بالاخره با هزار مکافات پیدا کردیم و به دخمری دادیم

از اون روز دیگه عصرها به جای  تاب تاب میگه بریم اسبقه قهه

اینم عکساش که دخترم خیلی حال میکرد با اسب و اسب سواری البته ما که جرات نکردیم بهش نزدیک بشیم با اون هیبتی که داشت

نوشته شده در يکشنبه 9 شهريور 1393ساعت 22:50 توسط مامان موش موشک |

بعد از یک مسافرت طولانی حدودا یک ماهه به مشهد و شاهرود ما به اغوش گرم پدر و خانه  برگشتیم البته طولانی شدن این مسافرت بیشتر به دلیل از شیر گرفتن دخمری بود وگرنه که ما خیلی خیلی زود دلمون برای آقای پدر تنگ میشهخندونک

کلی بهرها بردیم از حضور پدر و مادر و صد البته خاله و یک دونه دایی رونیا

رونیا هم کلی بازی کرد با همسن و سال های 20 سال از خودش بزرگتر

کلی هم پیک نیک رفتیم  3 تاش رو فقط هفته اول رفتیم که دو تاش رو بابااحسان همراهمون بود

مهمونی هم رفتیم همون که گفتیم یک نی نی 20 روزه داشت دیگه از اون به بعد تا میخاستیم بریم بیرون رونیا می گفت نی نی یعنی بریم خونه نی نی

شاید بچم می خاست شیر خوردن نی نی رو ببینه بلکه لذت اون روزها براش تداعی بشه

مهمون هم داشتیم کلی دوستای مامانی

اما اتفاق خوشی که افتاد این بود که با کمک خاله نسترن دخترم خیلی اشتهاش باز شد و خیلی بهتر غذا میخوره  که البته زحمت ها کشیده شد و گرماها خورده شد در این راه چون دخمرمون کله ظهر میرفت توی حیاط اب بازی و زحمت این کار با خاله نسترن بود که از همین جا مراتب تشکر خود را کتبا به این خاله گرامی اعلام میداریم

البته خاله نسرین هم بیکار نبود در کنار بچه داری برای مادر بچه هم خیاطی می کرد از ایشون هم تشکر میکنم

و مامانی که مسئول بی مزد  و منت اشپزی رو برعهده داشت مامانی متشکریم خیلی زیادبوس

بابایی هم که دیگه نگو دخترم رو عاشقش کرده چه جور

البته نقش دایی رضا در این میان از همه کم رنگتر بود البته اگه یک ماه دیگه می موندیم اون هم از پا در میومد

برگشتن هم مثل چندین بار گذشته بابایی شرمندمون کرد و ما رو 1000 کیلومتر رسوند دم در خونهمحبتخجالت

 

با هم تصویری خاطرات این روزها رو مرور میکنیم

این عکسها و عکس بعدی همون پیک نیک هایی هست که گفتم

کنار رونیا مینا هست که رونیا صداش میکرد مین مین و خیلی دوسش داشت

در راه برگشت از یکی از همین پیک نیک ها سری هم زدیم به عارف بزرگ بایزید بسطامی

این هم قایم شدن رونیا که قایم موشک شده بازی این روزاش

اما  امان از پا تو کفش بزرگترا کردن این دخمری اونم تو کفش دایی رضا با سایز 42 تعجب

و کفشهای 10 سانتی خاله نسرینتعجب

این هم یکی از همون حیاط رفتن های رونیا و خوردن افتاب گردون محصول باغچه خونه اون هم به صورت خود رو

این لباس ها رو هم شخصی نذر سید کوچولوی  خونمون کرده بود نذرتون قبول باز هم از این کارا بکنید

و این هم پارک کودک و بازی دخترم

والبته اب دادن گلها و یک بازی دیگر

خدایا برای تمام لحظات شادی که در زندگیم قرار دادی ممنونم برایش پایانی قرار نده

نوشته شده در دوشنبه 3 شهريور 1393ساعت 9:46 توسط مامان موش موشک |

امروز بعد از گذشت 10روز از پروسه از شیر گرفتن به لطف خدا و کمک خاله ها و مخصوصا مامانی این مرحله از زندگی دخترم هم با خوبی و خوشی گذشت البته خوش که نبود ولی گذشت و رونیا یه جورایی مستقل شدن رو تجربه کرد و وابستگیش به من کمتر شد...

خدایا شکر

و اینچنین شد که دخترم دو سال و 17روز شیر خورد یعنی دردونه ما 747 روز رو در اغوش من بود و شیر میخورد و باهم عشق بازی میکردیم خدایا اون روزا رو هیچ وقت از یادم نبر قشنگیشون رو پر احساس بودنشون رو و پر از مهر بودنشون رو

البته بعد از گذشتن این ده روز هنوز گاهی سراغ ممه رو میگیری و هنوز یادت نرفته ولی صبوری میکنی

پریروز خونه یکی از دوستان بودیم کوچولویی 20 روزه ایی داشت که به محض اینکه شروع به شیر دادن به نوزادش کرد تو بغض کردی و به وضوح میشد غصه رو از چشمات خوند عروسک من

نوشته شده در دوشنبه 20 مرداد 1393ساعت 10:43 توسط مامان موش موشک |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 14 صفحه بعد