امروز بعد از گذشت 10روز از پروسه از شیر گرفتن به لطف خدا و کمک خاله ها و مخصوصا مامانی این مرحله از زندگی دخترم هم با خوبی و خوشی گذشت البته خوش که نبود ولی گذشت و رونیا یه جورایی مستقل شدن رو تجربه کرد و وابستگیش به من کمتر شد...

خدایا شکر

و اینچنین شد که دخترم دو سال و 17روز شیر خورد یعنی دردونه ما 747 روز رو در اغوش من بود و شیر میخورد و باهم عشق بازی میکردیم خدایا اون روزا رو هیچ وقت از یادم نبر قشنگیشون رو پر احساس بودنشون رو و پر از مهر بودنشون رو

البته بعد از گذشتن این ده روز هنوز گاهی سراغ ممه رو میگیری و هنوز یادت نرفته ولی صبوری میکنی

پریروز خونه یکی از دوستان بودیم کوچولویی 20 روزه ایی داشت که به محض اینکه شروع به شیر دادن به نوزادش کرد تو بغض کردی و به وضوح میشد غصه رو از چشمات خوند عروسک من

نوشته شده در دوشنبه 20 مرداد 1393ساعت 10:43 توسط مامان موش موشک |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

شرمنده برای دل خودمه


نوشته شده در چهارشنبه 15 مرداد 1393ساعت 22:05 توسط مامان موش موشک |

امروز سه شنبه 4 روز از زمانی که دخترم رو از شیر گرفتم می گذره و هنوز رونیا به این مسئله عادت نکرده و کماکان بهانه گیری می کنه و بد اخلاقه

نمی دونم تا کی این مسئله ادامه داره خدا کنه زودتر عادت کنه تا بیشتر از این اذیت نشه

هیچ وقت فکر نمی کردم اینقدر وابسته باشی دخترم برات سوره والعصر رو می خونم تا خدا بهت صبر بده به قول یکی از دوستان خوب عزیزش رو از دست داره و غصه داره

امروز با خاله نسرین رفتی حموم ولی وقتی اومدی بیرون کلی گریه کردی و ممه می خواستی تا اینکه بالاخره خوابیدی

از روز اول این رو یادم رفت بگم که با مامانی رفته بودیم بیرون و تو خونه بودی وقتی اومدم روت رو ازم برگردوندی و نگام نکردی قربون اون قهر کردنات مادر

خدایا گاهی نگاهی

نوشته شده در سه شنبه 14 مرداد 1393ساعت 23:03 توسط مامان موش موشک |

دختر نازم از دیروز شنبه 11 مرداد 93 تصمیم گرفتیم که دخترم دیگه شیر نخوره روز سختی بود بی تابی میکردی مخصوصا که بابا احسان هم نبود یک جورایی بهانه بابا رو هم می گفتی از 8 صبخ دیگه بهت ندادم موقع ظهر هم با گریه و بغل مامانی خوابیدی ولی باز هم اذیت نشدی تا شب

شب بود که دیگه گریه میکردی و می گفتی ممه اون هم با بغض با خاله نسترن و دایی رضا رفتی بیرون که تو ماشین بخوابی ولی اون چوری هم خوابت نبرد اومدن خونه این بار با خودم رفتیم بیرون ولی این جوری هم با وجود خسته گی زیاد باز هم بهانه می گرفتی و این طوری شد که مجبور شدیم شب رو بهت بدیم تا صبح

امروز باز هم بهانه می گیری و با بغض سراغ ممه رو می گیری خدا کنه این جند روز زود بگذرن و تو این وابستگی از یادت بره

اگه می دونستم که روزی خودت ول می کنی و دیگه نمی خوری تا اون روز بهت می دادم ولی چه کنم که می دونم اگه بخای باز هم بخوری روز به روز این وابستگی بیشتر میشه

دخترم قوی باش از خدا میخام که بهت صبر بده تا بتونی تحمل کنی الان چیزی بیشتر از 30 ساعت هست که دیگه توبغلم  نیومدی تا من با ناز و بوس شیر خوردنت رو همراهی کنم تا همره با شیر خوردنت من هم عشق کنم  خدایا به من هم صبر بده

یاد روزی می افتم که تو بیمارستان به زور و التماس مچبورت می کدن تا سینه بگیری و شیرخشکی نشی و حالا به زور باید ازت  بگیرن

خدایا هوای دخترم رو داشته باش خیلی اذیت نشه

 

نوشته شده در 12 مرداد 1393ساعت 12:19 توسط مامان موش موشک |

چند روزی بود که بابا احسان اصرار داشت بریم شمال و شاهرود و من به خاطر گرمایی هوا قبول نمی کردم یک جورایی از مسافرت خسته شده بودم اخه حدود یک ماهه که از مسافرت اومدیم و دوباره.....

خلاصه از بابا اصرار بود و از مامان انکار تا اینکه بالاخره زور بابا چربید و پیشنهاد داد بریم مشهد دو روزی بمونیم و بعد بریم شاهرود و من هم از خدا خواسته

پنج شنبه  دوم مرداد بود که حرکت کردیم به سمت مشهد با قطار جمعه حدود ساعت هشت صبح بود ک رسیدیم روز جمعه هوا خیلی خوب بود بعد از کمی استراحت رفتیم به سوی حرم

خیلی حال داد بعد از چند سال یک دفعه ایی اون با دخترت که اون هم اولین بار بود می رفت خلاصه که خیلی خوب بود

بعد از ظهر هم رفتیم باغ وکیل اباد که واقعا قشنگ بود به جز شام شبش که از رستوران گرفتیم و کلی دلمون درد گرفت

 

شنبه هوا گرمتر بود حتی با وجود ماه رمضان و گرمی هوا باز هم حرم شلوغ بود ولی بابا احسان شما رو برد جلو و تونستی ضریح رو از جلو زیارت کنی

بعد از ظهر هم روباره رفتیم خرید سوغاتی و اتلیه که دخترم عکس گرفت و بعد هم نماز مغرب و عشا رو تو حرم خوندیم جای همگی خالی واقعا با صفا بود بعد هم کمی تو فضای باز حرم نشستیم و رونیا بانی نی همسن خودش کمی بازی کرد ساعت 1 هم بلیط داشتیم برای شاهرود

پ.ن عکسای این پست بعدا اضافه می شود

پس تا بعد بای بای

نوشته شده در شنبه 11 مرداد 1393ساعت 17:42 توسط مامان موش موشک |

سلام فرشته ناز زندگیم

الان ساعت  یک ربع به 12 روز 25 تیر 93 هست و دو سال پیش در این لحظه شما دو ساعت بود که به دنیا اومده بودی وای که چه روزی بود و چه احساسات ناب  و زیبایی همین احساسات قشنگ و بی نظیر بود که اون روز رو به یادموندنی ترین روز زندگی من وبابایی کرد

یک سال دیگه هم گذشت خیلی چیزها تو این یکسال برات تکرای بود بهار تابستان و....  اما مهربونی  چیزی که هیچ وقت هیچ وقت تکرای نیست عزیز دلم

توی این یک سال دخترم خیلی چیزها یاد گرفتی که مهمترینش راه رفتن و صحبت کردن بود الان دیگه خیلی چیزها رو میگی و خیلی کارها رو تکرار می کنی خلاصه که دیگه خانومی شدی هرچند از اول هم بودی

این عکس 25 تیر 92 هست در یک سالگی

واین هم 25 تیر 93 دو سالگی

خدایا مواظب فرشته کوچولوی زندگیم باش

نوشته شده در چهارشنبه 25 تير 1393ساعت 11:40 توسط مامان موش موشک |

نیم ساعتی هست که مهمونامون رفتن و این مطلب رو  به این زودی به عشق عزیزانی می نویسم که جاشون امشب تو جشنمون خیلی خیلی خالی بود گرچه کیلومترها ازمون فاصله دارن و میدونم که اونها هم دلشون اینجا بود

چند روزی درگیر بودم از دیروز هم کار تزیین خونه رو انجام می دادم چون رونیا بادکنک دوست داره و اینجوری آمادش می کردم این چند روز هر کی ازش میپرسید تولد کیه محکم می گفت من و  وقتی می پرسیدیم تو تولد چیکار میکنیم می گفت پوف یعنی شمع ها رو خاموش می کنیم هر چند با اون همه تمرین امشب نتونستی شمع دو سالگیت رو فوت کنی و مامان این کار رو برات کرد

امشب 24 تیر  93 برات جشن دو سالگی گرفتیم هر چند که قراره فردا صبح به دنیا بیای .........اما چون فردا شب شب قدر بود و دخترم می خاست برقصه این بود که به احترام این شب تولدت رو یک شب پیش گرفتم  اما پست مخصوص رو فردا برات میزارم البته میشه گفت امروز چون الان ساعت 12 و نیم شب و دیگه وارد 25 تیر شدیم

مهمونی خوبی بود همه چیز طبق برنامه پیش رفت چنر تا عکس هم قبل از مهمونی گرفتیم وقتی که سرحال بودی

این هم ریسه لباس نوزادیت یادش بخیر این ها کلی برات بزرگ بود

اینم کیک تولدت که 6 بار رفتم شیرینی سرا تا تونستم  قانعش کنم که این رو درست کنه اخه فایلش رو بردم  اون هم گفت که این مدلش سخته و نمی شه وکلی بهانه ولی بالاخره قبول کرد و خداییش مثل عکسش در اورد

این هم مراسم شمع فوت کنی رونیا

سروش پسر عمو رونیا دخترم و شیده دوست رونیا(از راست به چپ)

اینم فرشته کوچولوی من ...مامان اون بالا رو هم نزاری ما می دونیم فرشته ایی فرشته

این عکسای اخری دیگه حسابی خواب بودی

اینم از تولد یکی یکدونه مامان و بابا

ان شاالله سالهای سال برات این روز رو جشن بگیریم دختر قشنگم مهربونم خیلی خیلی دوست دارم اونقدر که واژه ایی برای بیانش پیدا نمی کنم تنها آرزوم هم سلامتی و شادیت در تمام لحظات زندگیته دخترم

اما امشب یک مناسبت دیگه هم داشت 9 سال پیش در 25 تیر 84 مامان وبابای این فرشته جشن شروع زندگی مشترک گرفته بودن

دیگه کامل شد خوب بود تولد خودم و احسان هم 25 تیر بود دیگه یک تیر می زدیم به هزار نشونهقه قهه

خدایا ممنونم

نوشته شده در چهارشنبه 25 تير 1393ساعت 0:49 توسط مامان موش موشک |

تازگی ها یک درد مشترک پیدا شده بین من و مامانم اون هم اینه که من هم مثل مامان بیچارم کلی باید التماس کنم به دخترم که یک چیزی بخوره حتی چیزای جدید رو هم حاضر نیست امتحان کنه چیزایی که بچه های دیگه خیلی دوست دارن مثل دنت بستنی ....

بستنی فقط یک نوع خاص میخوره که مغز پسته داره

خلاصه که تازه فهمیدم مامانم وقتی به من اصرار می کنه که این بخور و اون رو بخور و من نمی خورم چه حالی میشه بنده خدا

خدا به هر دومون صبر عطا کنه اون هم از نوع ایوبیش .....

نوشته شده در چهارشنبه 18 تير 1393ساعت 10:31 توسط مامان موش موشک |

چند وقتی که دیگه گیر می دی که باید از این  وسایل  بازی پولی سوار بشی اولین بار هلیکوپتر سوار شی که بیشتر از این که خوشت بیاد در تعجب بودی

اما دیشب وقتی مثل هر شب بردیمت پارک خواستی که ماشین شارژی سوار بشی ما هم که بچه ذلیل زود سوارت کردیم

این دفعه خیلی خوشت اومد و چنان فرمون رو تکون میدادی که انگار چندین سال راننده ایی.... ای جونم

اما بیشتر از اینکه تو ذوق کنی مامان و بابات ذوق کردن از اینکه دخترشون بزرگ شده و درخواست چیزی می کنه از اینکه از چیزی لذت میبره از اینکه شاده و خلاصه هزاران دلیل وجود داشت تا ما هم با تو شاد بشیم

خدایا این دلخوشی هامون رو ازمون نگیر

نوشته شده در چهارشنبه 18 تير 1393ساعت 10:14 توسط مامان موش موشک |

این روزها خونه ما یک منشی تلفن داره که همه می خان فقط با اون حرف بزنن

چند دقیقه ایی طول می کشه تا بیای و تلفن رو برداری و بری رو مبل بشینی و تازه یک کلمه بگی تا اون بنده خدا بفهمه که کسی گوشی رو برداشته خلاصه که نمیزاری دست به تلفن بزنیم و حتما باید خودت جواب بدی

ای مادر به فدای این شیرین زبونی هات

نوشته شده در چهارشنبه 18 تير 1393ساعت 10:08 توسط مامان موش موشک |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 13 صفحه بعد