سلام فرشته ناز زندگیم

الان ساعت  یک ربع به 12 روز 25 تیر 93 هست و دو سال پیش در این لحظه شما دو ساعت بود که به دنیا اومده بودی وای که چه روزی بود و چه احساسات ناب  و زیبایی همین احساسات قشنگ و بی نظیر بود که اون روز رو به یادموندنی ترین روز زندگی من وبابایی کرد

یک سال دیگه هم گذشت خیلی چیزها تو این یکسال برات تکرای بود بهار تابستان و....  اما مهربونی  چیزی که هیچ وقت هیچ وقت تکرای نیست عزیز دلم

توی این یک سال دخترم خیلی چیزها یاد گرفتی که مهمترینش راه رفتن و صحبت کردن بود الان دیگه خیلی چیزها رو میگی و خیلی کارها رو تکرار می کنی خلاصه که دیگه خانومی شدی هرچند از اول هم بودی

این عکس 25 تیر 92 هست در یک سالگی

واین هم 25 تیر 93 دو سالگی

خدایا مواظب فرشته کوچولوی زندگیم باش

نوشته شده در چهارشنبه 25 تير 1393ساعت 11:40 توسط مامان موش موشک |

نیم ساعتی هست که مهمونامون رفتن و این مطلب رو  به این زودی به عشق عزیزانی می نویسم که جاشون امشب تو جشنمون خیلی خیلی خالی بود گرچه کیلومترها ازمون فاصله دارن و میدونم که اونها هم دلشون اینجا بود

چند روزی درگیر بودم از دیروز هم کار تزیین خونه رو انجام می دادم چون رونیا بادکنک دوست داره و اینجوری آمادش می کردم این چند روز هر کی ازش میپرسید تولد کیه محکم می گفت من و  وقتی می پرسیدیم تو تولد چیکار میکنیم می گفت پوف یعنی شمع ها رو خاموش می کنیم هر چند با اون همه تمرین امشب نتونستی شمع دو سالگیت رو فوت کنی و مامان این کار رو برات کرد

امشب 24 تیر  93 برات جشن دو سالگی گرفتیم هر چند که قراره فردا صبح به دنیا بیای .........اما چون فردا شب شب قدر بود و دخترم می خاست برقصه این بود که به احترام این شب تولدت رو یک شب پیش گرفتم  اما پست مخصوص رو فردا برات میزارم البته میشه گفت امروز چون الان ساعت 12 و نیم شب و دیگه وارد 25 تیر شدیم

مهمونی خوبی بود همه چیز طبق برنامه پیش رفت چنر تا عکس هم قبل از مهمونی گرفتیم وقتی که سرحال بودی

این هم ریسه لباس نوزادیت یادش بخیر این ها کلی برات بزرگ بود

اینم کیک تولدت که 6 بار رفتم شیرینی سرا تا تونستم  قانعش کنم که این رو درست کنه اخه فایلش رو بردم  اون هم گفت که این مدلش سخته و نمی شه وکلی بهانه ولی بالاخره قبول کرد و خداییش مثل عکسش در اورد

این هم مراسم شمع فوت کنی رونیا

سروش پسر عمو رونیا دخترم و شیده دوست رونیا(از راست به چپ)

اینم فرشته کوچولوی من ...مامان اون بالا رو هم نزاری ما می دونیم فرشته ایی فرشته

این عکسای اخری دیگه حسابی خواب بودی

اینم از تولد یکی یکدونه مامان و بابا

ان شاالله سالهای سال برات این روز رو جشن بگیریم دختر قشنگم مهربونم خیلی خیلی دوست دارم اونقدر که واژه ایی برای بیانش پیدا نمی کنم تنها آرزوم هم سلامتی و شادیت در تمام لحظات زندگیته دخترم

اما امشب یک مناسبت دیگه هم داشت 9 سال پیش در 25 تیر 84 مامان وبابای این فرشته جشن شروع زندگی مشترک گرفته بودن

دیگه کامل شد خوب بود تولد خودم و احسان هم 25 تیر بود دیگه یک تیر می زدیم به هزار نشونهقه قهه

خدایا ممنونم

نوشته شده در چهارشنبه 25 تير 1393ساعت 0:49 توسط مامان موش موشک |

تازگی ها یک درد مشترک پیدا شده بین من و مامانم اون هم اینه که من هم مثل مامان بیچارم کلی باید التماس کنم به دخترم که یک چیزی بخوره حتی چیزای جدید رو هم حاضر نیست امتحان کنه چیزایی که بچه های دیگه خیلی دوست دارن مثل دنت بستنی ....

بستنی فقط یک نوع خاص میخوره که مغز پسته داره

خلاصه که تازه فهمیدم مامانم وقتی به من اصرار می کنه که این بخور و اون رو بخور و من نمی خورم چه حالی میشه بنده خدا

خدا به هر دومون صبر عطا کنه اون هم از نوع ایوبیش .....

نوشته شده در چهارشنبه 18 تير 1393ساعت 10:31 توسط مامان موش موشک |

چند وقتی که دیگه گیر می دی که باید از این  وسایل  بازی پولی سوار بشی اولین بار هلیکوپتر سوار شی که بیشتر از این که خوشت بیاد در تعجب بودی

اما دیشب وقتی مثل هر شب بردیمت پارک خواستی که ماشین شارژی سوار بشی ما هم که بچه ذلیل زود سوارت کردیم

این دفعه خیلی خوشت اومد و چنان فرمون رو تکون میدادی که انگار چندین سال راننده ایی.... ای جونم

اما بیشتر از اینکه تو ذوق کنی مامان و بابات ذوق کردن از اینکه دخترشون بزرگ شده و درخواست چیزی می کنه از اینکه از چیزی لذت میبره از اینکه شاده و خلاصه هزاران دلیل وجود داشت تا ما هم با تو شاد بشیم

خدایا این دلخوشی هامون رو ازمون نگیر

نوشته شده در چهارشنبه 18 تير 1393ساعت 10:14 توسط مامان موش موشک |

این روزها خونه ما یک منشی تلفن داره که همه می خان فقط با اون حرف بزنن

چند دقیقه ایی طول می کشه تا بیای و تلفن رو برداری و بری رو مبل بشینی و تازه یک کلمه بگی تا اون بنده خدا بفهمه که کسی گوشی رو برداشته خلاصه که نمیزاری دست به تلفن بزنیم و حتما باید خودت جواب بدی

ای مادر به فدای این شیرین زبونی هات

نوشته شده در چهارشنبه 18 تير 1393ساعت 10:08 توسط مامان موش موشک |

این روزها دخترم عاشق البالو خوردنه

اینم مدرکش

دلخوشی ها کم نیست دیده ها نابیناست

خدایا ممنونم

نوشته شده در چهارشنبه 18 تير 1393ساعت 10:04 توسط مامان موش موشک |

من خدایی دارم، که در این نزدیکی‌ست…

نه در آن بالاها!

مهربان، خوب، قشنگ…
چهره‌اش نورانیست

گاه‌گاهی سخنی می‌گوید،
با دل کوچک من،
ساده‌تر از سخن ساده من

او مرا می‌فهمد‌!
او مرا می‌خواند،
او مرا می‌خواهد،
او همه درد مرا می‌داند…

یاد او ذکر من است، در غم و در شادی
چون به غم می‌نگرم،
آن زمان رقص‌کنان می‌خندم…

که خدا یار من است،
که خدا در همه جا یاد من است.

او خدایست که همواره مرا می‌خواهد،

او مرا می‌خواند
او همه درد مرا می‌داند…

نوشته شده در چهارشنبه 18 تير 1393ساعت 9:47 توسط مامان موش موشک |

کوجولوی دو ساله من کمتر از 16 روز دیگه تا دومین سالروز تولدت مونده و من از اول تیر درگیر کاراش اینکه چه تمی خوبه چی درست کنم ومهمتر از همه اینکه چی بپوشیم که با تم دخترم سازگار باشه خلاصه که مشغولیم شدید

فقط حیف که تهران نشد برای اتلیه بریم واینجا نمی دونم کجا ببرمت امیدوارم که امسال هم باخوبی وخوشی بگذره

و من سالیان سال در تدارک چنین روزی باشم هر چند که این روز از قبل برای من و بابا  خاطره انگیز بود خدایی خیلی قشنگه تولد دخترت مصادف باشه با سالگرد ازدواجت مرسی خدا جونم مرسی

نوشته شده در يکشنبه 8 تير 1393ساعت 13:0 توسط مامان موش موشک |

سلام فرشته کوچولو

چند روز پیش خونه مامانی بودیم  یک دفعه دیدیم نیستی دایی طبقه بالا رفته بود شما هم دنبالش راه افتاده بودی و حدود 15 تا پله رو تنهایی رفته بودی بالا وقتی دایی متوجت شد که دیگه رسیده بودی طبقه بالا نمی دونم چطوره با اون پاهای کوچولو این همه پله رو رفتی فقط این رو میدونم که فرشته ها مواظبت بودن

شاهکار بعدیت هم این بود که صندلیت که خیلی دوسش داری رو گذاشته بودی جلوی پنجره و بیرون رو نگاه می کردی و پیشی رو صدا میزدی پنجره های خونه ما خیلی پایین هست و به همین دلیل خطرناک هنوز که قدت خیلی بلند نیست در اون حد ولی دیگه باید یک فکری براش کرد چون میگن از بچه ها هیچی بعید نیست یک وقت دیدی چیز بلندتری پیدا کردی و زبونم لال...............

اینم عکس خانوم

این روزا خیلی شیطون شدی و لجباز اینم یکی از لجبازی ها و خرابکاریها که حرص منو در اوردی

 

نوشته شده در سه شنبه 3 تير 1393ساعت 14:24 توسط مامان موش موشک |

سلام به دختر عزیزم

این بار 7 خرداد حرکت کردیم رفتیم یزد و فردا صبح  راه افتادیم به سمت شاهرود این 11 مسافرتی بود که دخترم می رفت و از الان میشه اسمش رو گذاشت مارکوپولو

تا حالا به بابا احسان  میگفتن دانشجو پروازی ولی از وقتی دخترش به دنیا اومده دیدن که نه بابا کسه دیگه ایی هم هست که با وجودی که 2 سال از زندگی پر برکتش می گذره اما 11 بار رفته مسافرت

این به به نسبت دفعه های پیش که با بابا میرفتیم بیشتر موندیم چهارشنبه هم که 14 خردا بود و بابایی تعطیل بود گذری به گرگان زدیم اونم یک روزه اونجا هم خیلی خوش گذشت صرف نظر از این که کل چهارشنبه هوا بارونی بود اونم چه بارونی از جنگل های توسکستان رفتیم  که بسیار زیبا بود جای همه خالی روز پنچ شنبه هم  رفتیم بندر ترکمن اونجا هم خوب بود بعد از ظهر هم راه افتادیم  به سمت شاهرود حدود ساعت 7 شب بود که رسیدیم در نظر داشته باشین که فرداش هم 1000 کیلومتر راه اومدیم به سمت کرمان

این عکس مال قبل از شاهرود رفتنه ببین چقدر نازی

اینجا تو راه رفت هستیم اصرار داشتی بری عقب منم گذاشتم عقب و کمربندت رو بستم

جمعه هم با جمع همیشگی رفتیم پیر میشی بسیار هوا سرده و مطبوع بود جای همگی خالی

دو تا عکس بعدب حاضر شدی که بریم جشن ها شعبانیه مولودی کلی اونجا قر دادی البته اخرش که دیگه خودمونی شدی بماند که یک جاش شکلات پرید تو گلوت و حسابی حالمون رو گرفتی

این عکس هم بندر ترکمن هست

اینم تو راه برگشتن از گرگان جنگل توسکستان

اینجا هم دخترکم دست انداخته گردن بابایش تا عکس یادگاره بگیرن  بابایی در حال درست کردن چایی دودی

 

نوشته شده در دوشنبه 2 تير 1393ساعت 12:13 توسط مامان موش موشک |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 13 صفحه بعد